تبليغاتX
پاییز بهاری یاسی و مهدی
پاییز بهاری یاسی و مهدی

دلی که خالی از مهر تو باشد×××حسابش با کرام الکاتبین است


شکنجه شدن مهدی و جوابیه یاسی

امروز یکی از سختترین روزای زندگی من بود از وقتی که با یاسی آشنا شدم امروز عید بود به یاسی اس ام اس زدم و عید رو تبریک گفتم ولی متاسفانه دیدم به اون نرسید به گوشی ایرانسل اون زنگ زدم دیدم میگه گوشیش رو خاموش کرده و اونیکی خطش هم خدا رو شکر اصلا نه زنگ میخوره و هی میگه در دسترس نمیباشد گاهی وقتها یه اس ام اس میزدم که بهش میرسید ازش میخواستم ترو به خدا ترو مرگ مهدی گوشی ایرانسل رو روشن کن ولی روشن نمیکرد که نمیکرد هی میگفت خط نمیده

هزار بار زنگ زدم هزار بار هم التماس کردم که خدایا چرا با من لج بازی میکنه و ایرانسل رو روشن نمیکنه ولی روشن نمیکرد که نمیکرد

اونقدر گریه کردم از حرصم که چشام قرمز قرمز شده بود

الان هم که دارم اینارو مینویسم منم گوشی خودم رو خاموش کردم چون واقعا عذاب میکشیدم هر دفعه که زنگ میزدم ایراتسل اون به نشانه خاموش بودن پیام میداد حتی یه زنگ هم نمیتونه به من بزنه حتی یه تک زنگ از خونشون

فقط میتونم بگم خیلی دلم شکسته خیلی ناراحتم خیلی هم دارم عذاب میکشم

بازم اشک چشام سرازیر شد دیگه نمیتونم بنویسم

به هر حال تونستم پیداش کنم

بگم براش میمیرم اونم گفت به خاطر من هر کاری میکنه ما تصمیم خودمون رو گرفتیم من و اون اگه قراره سالها هم منتظر هم بمونیم بازم منتظر هم خوهیم موند تا به هم برسیم

امروز کادوی من به دستش رسید و همچنین کادویی که مادرم بهش داده بود از اینکه خوشحال بود بینهایت خوشحال بودم

من و اون تو رویای خودمون و تو عهد و پیمانهای خودمون با هم ازدواج کردیم و پیش خدامون عهد و پیمان بستیم فقط این مونده که رو کاغذ بیاد

دوستت دارم یاسی من

با تمام وجودم عاشقتم

************************

یاسی بعدا نوشت:سلام.مهدی خوشحالم که انقدر دوستم داری.اما ازت یه گله دارم.خیلی زود عصبانی میشی و یه طرفه به قاضی میری.کاش میدونستی امروز از اینکه نمیتونستم جوابتو بدم چه عذابی میکشیدم.دیشب  خودت دیدی که انتن هر دو خطم رفت و من نتونستم دیگه باهات حرف بزنم.صبح هم از صدای بابا و مامان بیدار شدم بخاطر بهم خوردن حال عمو و اینکه با پسر عمم رفته بیمارستان و هیچکودوم گوشیشونو جواب نمیدن!و بابا هم داشت تندی حاضر میشد که بره بیمارستان دنبال عمو اینا که قضیه عمو بخیر گذشتو تازه روز تعطیلی پستچی یادش اومده بود بسته منو بیاره.خدا میدونه هزار بار منو مامان مردیمو زنده شدیم تا بسته رو گرفتیمو اوردیم داخل اتاقم.اگه بابا میفهمید قیامتی بپا میکرد که نگوعمه اینا برنامه گردش ریخته بودن که واسه نهار بریم که ما نهار خوردیمو رفتیم.اصلا دلم نمیخواست برم.چون ازت بیخبر بودم و نه میتونستم زنگ بزنم نه اس بدم!اس های تو میومد اما من نه!چون بابا هم خونه بود امکان اینکه بتونم با تل خونه بهت بزنگم اصلا و ابدا نبود!بعدم که رفتیم بیرون دیدم  میگی خط ایرانسلمو روشن کنم.چون انتنش اومده و میگه خاموشه.در صورتی که من خط ایرانسلمو روی گوشی یاسمن گذاشته بودم و گوشی خودمم همراه اولم روش بود!توام  هی قسم و ایه میدادی منو که چرا محل نمیزاری.شرایط من بدتر بود.انگاری تو قفس بودم.هر گوشی هم که دستم میرسید شماره تورو میگرفتم ولی انگار نه انگار.پدرم در اومد تا ساعت ۸ برگشتیم خونه و چون همه اومدن خونه ما.در فرصتی که مامان و بابا رفتن از بیرون شام بگیرن با وجودی که میدونستم غرق خوابی انقدر زنگیدم تا بلاخره بیدار شدی و تونستم صداتو بشنوم.ساعت ۹ اینا هم که انتن برگشتو تونستیم باهم حسابی بگپیم.نمیدونم بخاطر چی چی همه خطهای همراه اول و ایرانسل کلهم قطع شده بود!اما خب بلاخره حل شد.

خدا رو شکر منو مهدی حرف زدیم و سوءتفاهما رفع شد.میخواست بیادو این پستو پاک کنه.اما گفتم بهتره باشه.مهدی مرسی که ۲روزه دندون روی جیگر و زندگیت گذاشتی تا من راضی باشم.ازت ممنونم.مرسی گلم.بازم بابت هدیه ها و کادوی مادرت مرسی گلم.

پ ن:اخ جونمی چه بارونیه.مهدی دوست دارم.دعا میکنم هم منو تو هم همه عاشقای دیگه به مراد دلشون برسن

پ ن:راستی الان دیدن فیلمه درباره الی تموم شد.چقدر غم انگیز.الان دلم میخواد خودکشی کنم.بیچاره الی

یکشنبه 15 آذر1388 |

مزخرف اما گذرا!!!

سلام.منو مهدي خوبيم.شما چطوريد.اين چند روز روزاي خيلي خيلي مزخرفي بود برام.انقدر از نظر روحي و جسمي تحت فشار بودم كه ميتونم بگم اين يك هفته رو هم بايد به روزهاي مزخرف قبلي زندگيم اضافه كنم!از كارهاي خونه  بي درو پيكر مهسا اينا تا رسيدگي به درسهاي كپل خانومه خفن تنبل!و مريضي عمو و باقي قضايا!تازه بايد نيشو كنايه ها رو هم تحمل ميكردم هيچ نميگفتم!
كابوسي بود كه خدا ميدونه!2شب اول رو توي اتاق مهسا اينا خوابيدم اما نصفه شب و اول صبح انقدر اين كپل خانوم الودگي صوتي ايجاد ميكرد كه از روز بعدش واسه استراحت ميرفتم توي اتاق خاله اينا!و البته همراهش كمي تا قسمتي هم قنديل ميبستم اما هرچي بود بهتر از هم اتاق شدن با اون موجود غير قابل تحمل بود!2روز اول كه از صبح تا شب با مادر بزرگم توي خونه تنها بودم .كه اونم هيچ حرفي براي گفتن نداشت مگه اينكه يا ايراد بگيره يا با تسبيحش ذكر بگه!كه همون بهتر كه هيچي نگه!كپل خانوم هم ماشاالا مثل كپل مدرسه موشها يك ثانيه هم دهنش از خوردن نمي ايستاد و با سرعت 30 گاز در ثانيه هر چيز خوردني رو ميبلعيد!درس خوندن هم كه ماشالا.انقدر اين بشر مشتاق بود كه همين كه كتابو دفترشو به دست ميگرفت خوابش ميبرد و تا اذان مغرب يه كله ميخوابيد.سراغشم ميرفتم بيدار نميشد جوري كه اگه يكي نميشناختش فكر ميكرد اين بشر مرده!اين دوستان ماشالا انقدر اشتها داشتن كه غذاي ظهر هرچقدر هم كه ميبود چيزي واسه شام نميموند و من بيچاره مجبور بودم شام هم يه چيزه ديگه درست كنم!اگه خواستين كسيو عذاب بدين كپل به عنوان ملكه عذاب بهترين وسيلست!با وجود بودن ماهواره و كامپيوتر تا شب ميشدو مهسا و شيرين بيان خوبه خفه ميشدم از تنهايي!بعدم كه شامو شيرين ميرفت لالا و مهسا يكم پيشم بود و بعدش اونم لالا و من بودم مهدی.که اگه مهدي خسته نبود حرف زدن با مهدي خیلی بیشتر میچسبید ورنه گلم انقدر خسته بود که دلم نمیومد اذیتش کنم و رضایت میداد بخوابه!اوففف كه چي شد.همون روز اول ميخواستم برگردم خونه.ولي مامان بزرگم نذاشت.ميگفت من تنهام و نه ميتونم غذا درست كنم نه حوصله دارم تنها باشم و منو بزور نگه داشت!باز خوبه شبها خاله پري و شوهر خالم و گاهي اوقات هم ماماني خودم ميومدن پيشمون!بگذريم.قبض تلمون هم اومد 50 تومن.كه من از ترسم تا 2 روز طرف خونه افتابي نشدم.ولي وقتي رفتم يه سر زدم.باباييم بدون اينكه پول قبضو بروم بياره.بهم گفت كه چرا خبري ازم نيست و بر نميگردم خونه(منم كه اصلا دلم از حرف بابا قيلي ويلي نرفت!)اخ كه مثل قضيه اون خره و تيتاپش شده بودم!توي اين مدت حال عمو بزرگم هم خراب شد و چند روزي توي سي سي يو بستري بود.حتي نتونستم يكبار برم ديدنش.يه شب هم كه خواب خيلي خيلي وحشتناكي ديدم كه ارتباط بشدت مستقيمي با مهدي داشت.صبحش هم شاهد يه دعواي بزرگ بودم كه بازم بي ارتباط به خوابم نبود و در ادامش هم آتيش اين اتفاقات پاچه مهديو گرفت و ...مهدي بازم به خاطر اون روز معذرت.ولي دست خودم نبود.بايد بخاطر اون نگرانيها بهم حق بدي!روز بعدشم مهسا دعوايي راه انداخت كه موجش به شيرازو خاله اينا رسيد و من يكي هم اخرش نفهميدم اون دعواي زرگري چرا و براي چه كسي بود!كه التبه همون شب من ميخواستم برم خونه كه بازم مادربزرگم نذاشت!اگه مهدي اون يك هفته رو كنارم نبود من دق ميكردم انقدر دلتنگ بودم كه شبي سه وعده من گريه ميكردم.جوري كه 2كيلو توي اون هفته كم كردم.مامانم هم ميديد من چقدر از رفتار اينا ناراحتم بيشتر در عذاب بودو شديدا ناراحت بود و منم از ناراحتي مامانم بيشتر ناراحت ميشدم(خودم نفهميدم چي شد)پشته سر هم هم میگفت تو توی خونه دست به سیاهو سفید نمیزنی اینجا مجبور نیستی انقدر کار کنی ولی کو گوش شنوای!بدتر از همه دعواي مامان و بابا با مادربزرگم بود(مادر پدرم كه حدود 1ماه نيم خونمون بود و نمك خوردو نمكدونو كرد تو چشمون!)و بدتر از همه اينا شروع دل دردهاي ياسين و استارت برگشت مريضي 8 سالش بود(يعني اولين علائمش دل درده كه ماهم داشتيم قبض روح ميشديم از ترس و نگراني) چي بگم كه نگفتنش بهتره ننه جاناين سري آپم همش از بدبختي بود.مريضيو دعوا و گريه و دلتنگي و مرگ و ميرو خلاصه عند بدبختيا بود!خدا رو هزار هزار هزار هزار مرتبه شكر ميكنم كه مهديو داشتم و در كنارم بود و با حرفاش ارومم ميكرد.وگرنه احتمال اينكه منم راهي تيمارستان يا احتمالا قبرستون بشم زياد بود.اما خب خدا رو شكر مشكل ياسين زود حل شد.عمو حالش بهتر شد و منتقلش كردن به خونه.(البته دكترش خيلي سفارش كرده)قبض تل هم بخير گذشت!دعواي مهسا هم ظاهرن با يه اس معذرت خواهي تموم شد.اما مامان بزرگم به حالت قهر از خونمون رفت خونه عمه بزرگم!و در اين حين هم حساب كتابهاي منو اقاي قاشق قروقاطي شد و طبق حساب كتاب اون بنده خيلي بدهكار شدم.اما وقتي رفتم اونجا همه بدهي هايي كه به پام نوشته بود رو پروندم و حلش كردم كه فقط 4تومنش موند كه اونم مطمئنم اشتباه از طرف خودش بوده.چون من حسابام رديف بود!اما زير بار نميرفت.منم پولو دادم كه حسابي گردن من نباشه.اما بابا منعم كرد كه ديگه حق ندارم شارژ اسي بفروشم واسش.چون هم شارژ گوشي خودم ميره هم يه چيزي بدهكار ميشم و میشه قضیه ثواب و کباب.منم مثل بچه خوب گفتم چشم!تا حالا نديده بودم كسي يه شبه موهاش سفيد بشه اما بابايي بخاطر مريضي عمو در عرض يه شب بيشتر موهاش ريخت و وسط كلش سفيد شد.حتا ميخواست ببرتش شيراز ولي چون نميتونست مرخصي بگيره بيخيال شد.هنوزم حالش روبراه نشده!روز 5 شنبه هم قبل اينكه خاله اينا بيان.بدون اينكه نهار بخورم به بهانه خريد استون از مهسا اينا خداحافظي كردم و برگشتم خونه.خيلي اذيت شدم.خاله زر زر هم واسم يه بلوز بافتني خوشگل اورد كه هم رنگش خيلي ناز بود هم مدلش.خاله حميد هم يه شلوار ساپورت نارنجي اورد!!!كه كپل ميخواست ازم بگيره اما ندادم بهش(بچه پرو)رنگ نارنجيش خيلي ناز بود.يه بلوز تك داشتم كه با اون ست شد!پسر خالم هم يه 212و یه اکات اورد كه ۲۱۲خيلي محشره.پولشم ازم نگرفت اما اين سوغاتيا به زجر اون يك هفته اصلا نمي ارزيد.اگه اينا رو نميگفتم ميتركيدم البته از اپ نكردن.دلم واسه اپهاي تند تندم تنگ شده ولي حيف كه...اين سري هم قرار بود مهدي اپ كنه كه هنوز خبري نيست.بچم يكم تنبل شده.
پ ن۱:از پرحرفيم خيلي خيلي معذرت
پ ن۲:مهدي دوست دارم 
پ ن۳:بچه ها ميشه خواهش كنم اونايي كه از قبل مارو لينك كردن عنوان لينكو به ياسي و مهدي تغير بدن؟هرجا رفتم هنوز همون ياسي دختري از فصل پاييزه.مرسي

شنبه 14 آذر1388 |

ياسي هستم خانوم خونه:دي

سلام.اينجا خونه مهسا ايناست!منم ياسي مهدي اينام!
خوبين؟خوشين؟سلامتين؟با عرض معذرت اين چند روزيو که نبودم اينترنت نداشتم.يعني اولش

فقط سرور اي اس پي که من ازش استفاده ميکردم قطع شد بعد هم کلا بخاطر بارندگي خطها دربو

داغون شد.تا همين امروز.واسه همين نتونستم بيام نت.از ديروز هم خاله اينا رفتن شيراز و

بنده به عنوان له له بچه ها تشريف اوردم خونه مهسا اينا!روزگار خدا رو شکر نصفه نيمه به

کامه.بارندگي در حد ليگ لاليگا زد وشستو رفت!بگي نگي اين روزا يکمي حوصله ندارم.ميدونم

از کجاست.اما چه ميشه کرد.مهدي بايد تحمل کنه ديگه اين چند روز هم هر چي گفتم

مهدي بياد آپ کنه قبول نکرد که نکرد.گفت خودم بايد آپ کنم که منم اومدم دل عزيزمو شاد کنمالانم تا مغولا حمله نکردن به اينجا و قصر خوشگل منو مهدي لو نرفته برم.
پ ن1:دوستاي جديد و عزيزي که اومدن به خونه ما:خیلی خیلی خوش اومدين.ايشالا در فرصتهاي آينده

همراه آقامون خدمت ميرسيم
پ ن2:ناناسي عزيزم تولدت مبارک.شرمنده با تاخير تبريک گفتم.ولي چه کنم دستم از اين

دنيا(منظورم دنياي نت)کوتاه بود.ايشالا تولد بعديتو با عشقت جشن بگيريو هزار و سیصد ساله

بشی.
پ ن3:نانازي جون و خرسی خان،پاستيل گل و جوجو خان،خانومه دوست و آقای دوست،ناناسي

و... اين روزا موقع بارون خيلي بيادتون بودم.دلم براي نوشته هاتون يه ذره شده.زوده زود

ميام(نوشتم که مثل بعضيا بيمعرفتي نکرده باشم)
پ ن4:مهدی دوست دارم یه دنیا
پ ن5:مهدی میاد جواب نظراتتونو میده.من شرمندم

یکشنبه 8 آذر1388 |

منم میخوام برا یاسی بنویسم

امروز خیلی دلم براش تنگ شده بود حرفاش عاشقانه هاش همیشه به من نیروی مثبت میده

امروز صبح سر کار که بودم دلتنگی عجیبی به من دست داد زنگ زدم ولی چون نانازم خواب بود نتونست جواب بده دیشب هم بهش زنگ زدم ولی نمیدونم چی شد که جواب ندادکه بعد از اینکه من خوابیدم زنگ زده بود که من نتونستم جواب بدم بهر حال ساعت ۱۱ قبل از ظهر بود یاسی من تک زد منم بهش زنگ زدم وای که چقدر دوست داشتنیه شنیدن صداش برام رویایی هست برام دوست داشتنیه و برام داره رویایی تر میشه

یه کم باهاش حرف زدم و خداحافظی کردم اخه سرم شلوغ بود بعدش وقتی که داشتم برمیگشتم از سر کار بازم باهاش حرف زدم و رسیدم خونه و مهمون داشتیم دامادمون و زن داداشم و ابجیم با زهرا کوچولوش هم اومده بود

طبق معمول جاوید (اسم گربه بدجنسمون)داشت شیطنت میکرد و دنیا رو به هم ریخته بود و یه جا بند نمیشد بعد از ناهار خوابیدم وقتی بیدار شدم به گلم زنگ زدم حاضر میشد که بره عروسی دختر عموی حسود خانم و فکر کنم بعد از نیم ساعت رفته بودند

شام که خوردیم دیدم نمیتونم طاقت بیارم به یاسی اس ام اس زدم اونم با گوشی مامانش زنگ زد یه کم حرف زدیم و چون عروسی بود نتونست زیاد حرف بزنه

خلاصه یه بار دیگه من بهش زنگ زدم قربونش برم اخه خیلی دوسش دارم

بازم سرش شلوغ بود و منم دیگه چون شلوغ شده بود گفتم دیگه نرقصه اونم گفت باشه

الانم که دارم اینارو مینویسم نمیدونم برگشته یا نه

و بهش زنگ زدم برگشته بود خونه و میخواست بعد از اینکه لباساشو عوض کرد به من زنگ بزنه

خیلی دوستت دارم یاسی

عزیزمی جونمی نفسمی

 پ.ن:به علت تغییر اسم وبلاگ از دوستانی که ما رو لینک کردند خواهش میکنیم ما رو به اسم جدید لینک کنند.خوشحالمون میکنید

شنبه 30 آبان1388 |

همه چي ارومه من تو رو دوست دارم!

سلام.منو مهدي خوب خوبيم.شما چطورين؟ خدا رو شكر همه چيز ارومه و فعلا مشكل خاصي وجود نداره.اين روزها هوا حسابي ابريو بارونيه.مخصوصا ديشب كه از ساعت 2 بارون شروع به باريدن كرد و تا حدود ساعتهاي 6 صبح يه ريز ميزد. انقدر هم بارون شديد و سيل اسا بود و رعدو برقهاي وحشتناك ميزد كه خوابو از سر ادم ميپروند.مخصوصا ماكه چون تو كوچمون دارن ساختو سازي ميكنن و همه ماسه ها وسط خيابون ولو شده و بر اثر بارون نصف بيشترش سرريز شده بود توي جوي اب و جوي ابم سر رفت و نتيجش جاري شدن نيمچه سيل بود. البته با اون شدت بارون با خودم شرط ميبندم اگه اون ماسه ها هم نبود بازم اون جوي اب كفاف اون همه ابو نميكرد.جاتون خالي رعدو برق ميزد كه همه جا عينهو روز روشن ميشد.البته من انقدر ذوق ميكردم كه يادم رفته بود از صداي رعد و برق بترسم!:دي اخه يادم نمياد اخرين باري كه بارون به اين شديدي ديده بودم مال كي بود. تازه توي اون بارون بود كه احساساتم سر ريز شد و بخاطر اينكه خدا يه عالمه چيزاي خوب خوب بهم داده تند تند ازش تشكر ميكردم.يه خانواده كه موقع نياز در كنارمن،يه سر پناه كه بدون ترس از خراب شدن يا فروريختنش زير پتو دراز بكشمو از صداي بارون لذت ببرم و از اينكه نكنه با شديد تر شدن بارون اواره بشم ترسي به خودم راه بدم.تشكر كنم ازش بخاطر داشتن يه عشق كه همه نيازاي منو براورده ميكنه.تشكر بخاطر داشتن يه مرد مهروبون در كنارم كه ميتونم براي لحظه لحظه هاي زندگيم روش حساب كنم و از بودنش دلم راحت و اسوده باشه. تشكر بخاطر ديدن و شنيدن بارون و صداش.انقدر اين احساسات سر ريز شده بود كه با يه لباس خواب نازك كه قشنگ از سرما تموم تنم مور مور ميشد توي تاريكي كنار پنجره ايستاده بودمو از يخي هوا و صداي بارون عشق ميكردم و فقط توي اون لظه ها از ته دلم ارزو ميكردم كه كاش مهدي كنارم بود.توي اين هيرو وير احساس كردم احتياجي شديدي به شنيدن صداي مهدي دارم. واسه همين در كمال بيفكري بدون توجه به اينكه 4 صبحه و مهدي طفلك من تا يكساعت ديگه بايد بيدار بشه و الان خوابيده و داره استراحت ميكنه گوشيمو برداشتم شمارشو گرفتم و همين كارم باعث شد كه شوشوي بيچارم از خواب بپره و دل نگرانم بشه.فداش بشم.شايد سر جمع 1 مين باهاش حرف نزدم ولي همون كوچولو شنيدن صداش خيلي بهم ارامش داد.فداش بشم با اون صداي خوابالوش.چقدر خوبه وقتي ادم به كسي نياز داره همون لحظه اونو كنارش داشته باشه.ديشب فكر كنم خدا از اينكه نصفه شبي وقت گير اورده بودم واسه تشكر از دستم حسابي شاكي شد.اما من ديشب واقعا احساس خوشبختي و ارامش داشتم.از خدا منونم كه اون موقعيتو برام بوجود اورد كه بهم بفهمونه حتي من اگه اونو يادم بره اون هيچ وقتِ هيچ وقت منو فراموش نميكنه.ممنونتم خدا ديشب از شدت بارون اب از جعبه تقسيم برق شروع كرد به چكه كردن.مامانم از ترس داشت سكته ميكرد.چون نزديك سقف بود بابا رفت پشت بوم كه بلكه روشو بپوشونه تا صبح.منم چون برق كشي خونه كار دايمو شوهر خالم بود هميشه كنار دستشون بودم و ميدونستم كودوم فيوزا مال سالن و اتاق خواب مامان ايناست واسه همين تا بابا بالا بود من فيوز اون قسمتو قطع كردم.ياسين ميگفت الان با لباس خواب و موهاي ژوليده دقيقا عينهو شبه هاي افسار گسيخته اي شدم كه قصد ازار و اذيت ادمهاي زنده رو داره.ادم يه داداش مثل ياسين داشته باشه ديگه احتياج به دشمن نداره كه!:دي چشمتون روز بد نبينه كه تا ما بخوابيم ساعت 5 بود و بابايي هم ديگه نخوابيد و رفت حليم گرم و نون داغ خريد ولي من يكي انقدر خوابم ميومد كه بودن توجه به چشمكاي حليمه گرفتم خوابيدم.تا خود 12 يه كله خوابيدم. البته بينش 2بار مهدي زنگ زد.فكر كنم بخاطر ديشب نگرانش كرده بودم.طفلك تازه داره پي به ديوونگي هاي من ميبره ولي ديگه نه راه پس داره نه پيش:دي اينم بگم كه حدود ساعتهاي 9 صبح پسر عموم اومد و خبر مرگ يكي از فاميلاي نسبتا دور و البته دوست بابا رو داد.طفلك 40 سال داشت.دوتا بچه هم داشت كه بزرگترينش دوازه سالش بود.بيچاره ديروز بعد از ظهر بر اثر سكته قلبي توي باغش فوت شده بود.اونم اگه كسي كنارش بود شايد زنده ميموند ولي متاسفانه توي تنهايي فوت شده بود.پزشك قانوني هم اجازه دفنو نداده بود.انگاري به چيزي شك داشتن.ما كه نهفميديم چي شد.ولي همون موقع كه اينا رو شنديم از خدا خواستم موقع مرگم كنار عزيزام باشم و نكنه يه وقتي توي تنهاي بميرم! ديروز هم يه مزاحم قديمي زنگ زد0(هموني كه قبلا گفته بودم بهتون كه فكر ميكرديم از طرف حسود خانومه)و ميخواست قرار ملاقات بزاره بامن و بقول خودش منو از خيلي چيزا اگاه كنه اونم چي توي نامه نوشته بود و من فقط بايد ميرفتم نامه رو ميگرفتم.مسخرست!يا خودش بچه دبيرستاني بود يا منو بچه دبيرستاني فرض ميكرد!جالب اينجاست كه هر كي بود خبر داشت روز قبلش رفتم دانشگاه و از كودوم مسير برگشتم.خلاصه بدجور اعصابمو ريخت بهم و باعث شد اين معده از گل نازك تره من از شدت اضطراب قاطي بكنه!خيلي دلم ميخواد بفهمم كودوم اشغاليه كه انقدر از جيكو پيك من خبر داره.با اون حرفايي كه زد حدس ميزنم از طرف كسي مامور شده اتويي چيزي از من بگيره.منم كه انقدر قاطي كردم كه بيچاره جام كرد!بگذريم راستي يادم رفت بگم عمه خانوم از مشهد يه روسري خوشگلو ماماني برام اورد.تاحالا روسري اين رنگي نداشتم و به مانتو جديدم خيلي مياد.دستش درد نكنه فكر نميكردم انقدر خوش سليقه باشه! اقاي داداشمم رفت يه فلش از اقاي قاشق خريد كه از شانس خوشگل ما فلش ويروسي بود و ياسينم بودن سرچ اونو باز كرد و در نتيجه رسما كامپيوترم به ف رفت.دوبار ويندوزشو عوض كردم فايده اي نداشت.انتي ويروس هم افاقه نكرد.بدتر از همه اررور هاييه كه ميده.ويروسش عكس بود و كلهم زد همه عكساي تولدمو پاك كرد.انقدر اعصابم خورده كه نگو.هر چي از تولدمو اينطرف اونطرف عكس داشتم پريد.البته تقصير خود خنگمم هست.هزار بار از اين بلاها سرم اومده ولي ادم نشدم.اگه همون موقع عكسامو زده بودم روي سي دي الان تا اعماق وجودم شعله ور نشده بود!اوف راستي اخر اين هفته هم عروسي دختر عموي حسود خانومه و اونم با پول حسن جانشون حسابي رفته خريد كرده و دلي از عذا در اورده.نميدونم با چه رويي پولو از اون پسره گرفته.تازه چه پزي هم به مامان ميداد كه اره اله و بله.بقول مامان بزرگم دختر هم دختراي قديم:دي راستي مريم با چندتا از همكلاسياش يه صندوق دانشجويي درست كردن كه ماهانه بايد يه مقدار پول بزاريم و هر 2هفته هم قرعه كشي ميشه و همه پولو ميدن به فرد برنده.منو مهدي هم عضو شديم.من اگه برنده بشم ميخوام واسه مهدي يه چيزيو كه ديديم و واسش پسنديدم بخرم.البته چون يكم گرون ميفته فعلا خودم اون پولو ندارم.ولي با اون جايزهه امكانش هست(مهدي تو اين قسمتو نخون.باشه گلم؟):دي خوب بسه ديگه.حسابي غيبت كردم و سبك شدم.دعا كنين اين كامپيوترم درست بشه وگرنه قاطي ميكنم راستي دوشنبه هم رفتم و مدرك موقتمو گرفتم.البته به اين اسونيا نبود اما موفق شدم پ ن:دوستايي كه برام نظر گذاشتن چه خصوصي چه عمومي ببخشيد كه نيومدم جوابشونو بدم.اخه كامم قاطي داره و گرنه بيمعرفت نيستم.قول ميدم تا همين يكي دوروز كاميو ردف كنم و از خجالتتون در بيام پ ن:مهدي دوست دارم

چهارشنبه 27 آبان1388 |

گفتني هاي من واسه مهدي

متاسفانه اينم خصوصيه.البته چيز خاصي نيست.يه سري حرفاي عاشقانه كه ممكنه اگه جنبه عمومي پيدا كنه لوس بشه و حال و احوال شما بوداعي!:دي
عمومي نوشت:اين روزا همه چيز ظاهرا خوبه.مامان نسبتا در مورد خواستگارا كوتاه اومده اما هر موقع منو گير اورده شمشيرشو گذاشته بيخ گلوي مهدي!فكر ميكنه با اين نصيحتا ميتونه منو قانع كنه اما دريغ از اينكه يادش رفته من چقدر در مقابل نصيحت شنيدن گوش كري دارم!چه ميدونم والا.بگي نگي يكم كلاه منو اقاي داداش بخاطر پول!اين چرك كف دست عزيز و دوست داشتني رفته توي هم.يه بدهي قديمي داشتم بهش كه البته ناگفته نماند چندين برابرشو واسش خرج كردم اما انگاري هيچ كودوم به چشم نيومده واسش و فقط پول نقد ميخواست و ديشب در كمال نامردي كل پول توجيبي من(كه از شانس گندم اين ماه دقيقا برابر با مبلغ بدهكاريم بود) رو دو دستي تقديمش كردم.بيشعور نذاشت چند ثانيه از بودن اون پول احساس خوشحالي كنم.و سريع عينهو بختك سرم هوار شد.مامان باهام دعوا كرد كه چرا همه پولو بهش دادم كه جيب خودم خالي بمونه اما خب اينجوري ديگه راحت شدم.و دم دقيقه به رخم نميكشه كه بهش بدهكارم!دو روز پيشم با ياسين رفتيم يه بلوز خوشگل و يه شلوار ساپورت و 2تا اسانس خوشبو و يه بسته ويفر شكلاتي گرفتم.البته بماند كه مهدي به احتمال غريب از اينكه من مرض خريدن و پول خرج كردن دارم تنو بدنش لرزيد:دي(شوخي بود مهدي.هنوز حرفت واسه پس انداز يه زن يادمه)الانم كل دارايي جيب من 1800 تومنه كه قراره با اين پول دور دنيا رو بگردم!:ديهي روزگار.چه ميشه كرد!مامان اينا قراره بقيه زميناي اباو اجداديشونو بفروشن.اگه اينجوري بشه احتمالا يه ماشين هم مياد زير پاي منو مامان.بابا كه دلش نمياد ماشين دردونشو بده به ما!البته من يكي كه جرئت نميكنم با اون ماشين برم تو خيابون.زيادي گندست:دي همين.اهان راستي ديشب هم عمه بادنجون با 2تا دخترش و دامادش از مشهد اومدن و ماهم رفتيم خونشون.بزنم به تخته ماشالا عمه خانوم روز به روز جونترو سروحال تر ميشه!بعدم رفتيم خونه عموي بابا كه عروس دومي عمو جون تا منو ديد گفت بيا كه ديشب خواب ديديم عروس شدي(من متوحش از حرفش بودم)كه يهويي مامانم گفت اتفاقا دورو ورش خبرايي بوده(منو ميگي)كه عروس عمو هم گفت به سلامتي پس به همين زوديا شيريني ميخوريم!بعدم دست منو نگاه كرد و حلقمو ديد.اما چيزي نگفت.منم هيچي نگفتم.نميدونم چرا مامانم اين حرفو زد.منظورش مهدي بود يا...فقط اعصابمو ريخت بهم.بعدم كه هي مهدي اس ميدادو اس هاي منم بهش نميرسيد.نتيجش اين شد كه اعصاب منو كلهم تعطيل شد.چي بگم والا!اين عمو باباي 3تا پسر داره و برعكس اون يكي عموي بابا خيلي مذهبين!از اوناش...:دي البته پسر اولش و اخريش داماداي 2تا عمه هام هستن ولي اون پسر وسطيه واسه خودش شيخيه.وديشب از ديدين من با اون مانتو و شال و ظاهر كاملا سادم(البته مامانم ميگه از نظر خودم سادم)ميخواست سرمو بكنه.منم در نهايت اعتماد بنفس كنار خودشو زنش نشستم!:دي نميدونم چرا بعضيا دينو مذهبو فقط توي ظاهر ميبينن.حالم از اين ادمهاي بظاهر مذهبي بهم ميخوره.عقم ميگيره باهاشون همكلام بشم.قديمترا وقتي ميديدم يكي اينقدر مذهبيه سعي ميكردم در مقابلش رعايت كنم.اما الان نه.چرا بخاطر ارامش خيال بقيه(كه دلم نميخواد توي سورتشون عق بزنم)خودمو اذيت كنم.اينجوري دورويي نيست؟خلاصه ديگه حناشون واسم رنگي نداره.واسم مهم نيست بقيه در مورد من چي فكر ميكنن.مهم اينه كه خودم چه طرز فكري دارم!اعتماد بنفسو حال ميكنين:دي
خب خيلي نوشتم.از زمينو زمان.كافيه.حالا بهتره برم توي خصوصي دون خودم و واسه مهدي جونم بنويسم
پ ن:راستي يه سوالي واسم پيش اومده كه جوابي پيدا نميكنم.قديمترا دوستاي زيادي ميومدن به وبم.اما الان همون چندتايي هم كه بهشون سر ميزنم يه خط درميون ميان.چرا؟چي باعثش شده؟در عجبم عجيب!

 

 


ادامه نغمه

پنجشنبه 21 آبان1388 |

عنوان؟نداریم!!!

سلام.منو مهدي خوبيم.شما چطورين؟خوبين؟خوشن؟سلامتين؟
عروسي كه بي صبرانه منتظرش بودم تموم شد.اينجا سه شب جشن ميگيرن!شب اول كه معروفه به شب دزدك!(نميدونم اسم قحطي بوده اينو گذاشتن!شايدم بخاطر اينكه جهازه عروسو ميبردن خانواده داماد و علي الخصوص دامادو دزد فرض كردن:دي)كه انگاري قديمترا رسم بوده توي اين شب فك و فاميلو بزرگهاي عروسو داماد جمع ميشدن و جهازيه عروس خانومو ميبردن خونه بختش!كه جديدا اين كارو تقريبا از يكي دو هفته قبلش انجام ميدن كه كلا همه اثاثيه رو با خيال راحت بچينن توي خونه جديد!شب دوم هم كه اسمش شب حنابندونه كه قديمترا خيلي دنگو فنگ داشته ولي الان خانواده داماد و عروس هر كودوم يه ظرف جدا پر از حناي تزيين شده با خودشون ميارن و تقديم همديگه ميكنن و شايد اين وسط هم از ظرف حناي عروس يه كوچولو روي برگ سبز ميريزن كف دست داماد و برعكسشو واسه عروس ميكنن و دست به دستشون ميدن!شب اخر(همون شب اصليه)قديما چندتا از بزرگتراي فاميل عروس ميرفتن خونه داماد و لباساي دامادو خوشگل مشگل ميچيدن توي يه طبق بزرگ و روي سرشون ميچرخوندن توي حياط خونه داماد و بعدم ميبردن داخل خونه و دونه دونه لباساي دامادو تنش ميكردنو دامادو ميزاشتن روي سرشون (همون قضيه حلوا حلوا كردن بوده انگاري:دي)و خلاصه شيريني ميرختن تو سر داماد كه يه اسم خنده داري هم داره كه ترجمش ميشه اراستن داماد!اما الانا داماد خودش لباساشو ميپوشه و خيلي از اين رسما ور افتاده!خلاصه گفتم اينا رو بگم كه هر كي نميدونه با رسمو رسوم قديمي اينجا آشنا بشه!هر چند الان ديگه اينجوريا نيست.تازه قديمترا جهازه عروسو ميچيدن و كسو ناكسو دعوت ميكردن كه جهاز عروس خانومو ببينه و امان از چشم و هم چشمي!بعدم ما روز پاتختي نداريم.ولي بجاش دقيقا سه شب بعده عروسي فك و فاميل دو طرف خونه مادر داماد جمع ميشن و طي يك مراسم هديه ها رو جمع ميكنن!قديمترا خواهر عروس (اگر مجرد بود چه بهتر!)يه ظرف ميگرفت دستش و دوره ميفتاد بين مهمونا و كادوها رو جمع ميكرد ولي الان اين زحمت افتاده گردن خود عروس.اينجوري مستقيم از همه هم تشكر ميكنه!(فقط من نفهميدم فلسفه اين سه روز چيه.البته يه چيزايي شنيدم ولي بنظرم بي اساسو مسخره اومد)!بگذريم.شب حنابندون خيلي بهتر از شب عروسي بود.چون هم جمعيت كمتري توي باغ بود هم اينكه از اولش منو شيرين رفتيم توي وسط و حسابي قر داديم.مهسا و حسود خانوم بزور عروسو داماد 5 مين رقصيدنو نشستن!طفلكا خجالت ميكشيدن!ولي منو شيرين بقول خاله نسرين(دختر دايي مامانم و خاله عروس)با هزار تومن اومديم وسط و با يه مليون هم راضي نشديم بشينيم:دي شب عروسي ولي چون خيلي شلوغ بود رقصيدن منو شيرين خيلي تو چشم بود بعدم كه ميخواستيم برقصيم دعوا شد و كلا منو شيرين از خيرش گذشتيم!خدايي اقاي داماد خيلي بي غيرت بود ميخواست عروسه نيمه لختشو ببره بين دوساي ارازل و اوباشش!من اگه زنم اينجوري بود ترجيح ميدادم بين خانوما ببمونه نه اينكه ببرمش بين اون همه مرد!خلاصه اينكه با تذكر مامورين محترم م ن ك ر ا ت ي و دعواي خواهراي داماد و پدر عروس  در اخر قهر كردن اقاي داماد همه چي ختم به خير شد!بعدم عروس خانومو با همون وضع پوششي بردن جلوي امام زاده كه مثلا متبركش كنن كه با اجازتون سه راهي كه براي نور  فيلمبرداري ازش استفاده ميكرذن تركيد!خلاصه اينكه ترسيدن عروسو داماد هم بتركن فوري اونو اوردن طرف خونه!خلاصه اين عروسي هم نمايشي بود واسه خودش!و بدترين قسمت عروسي هم پيدا شدن 3خواستگار بطور همزمان واسه من بيچاره بود كه البته آخرش منجر به گپ زدن مامان و مهدي باهم شد:دي.ايشالا كه اين قضيه هم ختم بخير بشه.ديروزم چون بابايي رفت اهواز ماموريت ماهم رفتيم خونه مهسا اينا.روي هم رفته بدك نبود كلي گفتيمو خنديديدمو گريه كرديم!البته اون قسمتي كه ياسمن(الهي كه فداش بشم)حالش بد بودو تب كرده بود اصلا خوب نبود.چون مامان و خاله حميد رفته بودن خونه مامان بزرگم منم هر چي دسمال مرطوب ميزاشتم روي پيشوني ياسمن هيچ فايده اي نداشت.از ترس اينكه پيشم تشنج نكنه زنگ زدم به مامان و اونم با خاله پريو دايي كوچيكم و خاله حميد اومدن بردنش دكتر.اين انفولانزا هم عجب دردي شده ها.تموم نميشهتا راحت شيم.البته اين وسط بچه مدرسه ايا حال ميكنن.اخه هر چند روز يه بار يهويي كل كلاسا تعطيل ميشه!چه بودنم والا.من برم خير سرم يه كلمه درس بخونم كه مردم از بي درسي.چيزي به امتحانم نمونده و منم عين خيالم نيست:دي.باباي
پ ن:راستي اگه كسي دوست داره از رسمو رسومات ازدواج توي ايلو تبارشون بنويسه:دي

یکشنبه 17 آبان1388 |

واي باروونننن

سلام.چطورين؟خوبين؟خوشين؟
آخ كه دارم از خوشي زياد دق ميكنم :دي چقدر هوا باحاله.عشقه.اخرشه.ديروز با عمه ها و عموهاي تشريف برديم در آغوش طبيعت.جاي همه بخصوص جاي مهدي حسابي خالي بود.هوا و فضا وحشتناك عاشقانه و رمانتيك بود.كلي خوش گذشت.جاي مهديو هم حسابي خالي كردم.البته چون پسر عمه هاي محترمم بودن من حوصبه نداشتم بشينم پيششون.واسه همين نيم ساعتي رو مشغول ورزش بودم(يه برنامه پياده روي و ورزش 6 هفگي دارم كه عشقه)بعدشم واسه خودم رفتم زير يكي از درختهاي اونجا نشستم و از فضا و هوا حسابي كيفور شدم.بعدم كه اومدم مشغول بازي با جوجه ها شدم.بعدم اينكه شام خورديم و برگشتيم شهر.مامان چون مريض بود و آمپول داشت رفتيم خونه خاله زر زر.تا خاله آمپول مامانو بزنه.خاله جان هم با تاخير كادوي تولئدمو داد.14 هزار تومن.به موقع بود.چون بعد از ظهري ميخوام برم يه پارچه بگيرم تا مامان واسه عروسي آخر هفته واسم بدوزه.مهدي خان هم بر اثر بي احتياطي كه من ربطش ميدم به فوتبال(خدايي اين فوتبال چيه:دي)حسابي مريض شده و دكي جون هم واسش سه روز استراحت نوشته و ايول كار تعطيل:دي البته خيلي ناراحتم مهدي مريضه و آمپول هم زده ولي خب همين كه سه روز كاملا مال منه اخره عشقو حالم:دي الان اگه يه بلاي اسموني به سرم نيادو اين حال خوش منو ازم نگيره بايد بگم كه حسابي حالم خوشه.پراز انرژي مثبت.ياسين دانشگاهه.ياسمن هم مدرسه.بابا هم سر كاره.مامان داره ميره باشگاه.مامان بزرگم هم خوابيده.همه چراغها و تلويزبونو خاموش كردم و در تاريكي و سكتو دارم به صداي بارون گوش ميدم.كاش مهدي الان پيشم بود تا با هم از اين لحظه ها استفاده ميكرديم.خدايا بخاطر همه چيز ازت ممنونم.مرسي خدا.واسه همه بروبچ زوج و نيمه زوج هم دعا ردم.اعتقاد عجيبي دارم كه موقع بارون هر دعايي بكني براورده ميشه.واسه همين هركي به ذهنم رسيدو ياد كردم.ايشالا كه همه عاقبت بخير ميشن:دي واي كه چه بوي بارون محشره.خدايا بخاطر همه اين نعمتها ازت ممنونم.مرسي خدا.خب ديگه فكر كنم زيادي هيجان زده شدم
پ ن1:اون بسته هايي كه مهدي فرستاده بود برگشت خورده با اجازتون و مهدي دوباره بايد بفرستشون!
پ ن2:از پست زنگ زدن خونه كه من خريد اينترنتي داشتم ولي چون نتونستن ادرس خونه رو پيدا كنن بايد برم پستو بسته روبگيرم اما من نرفتم.چون معتقدم فروشگاهي كه بعد از 5-6 ماه سفارششو بخواد تحويل بده بايد دهنشو گل گرفت!
پ ن3:5شنبه با ياسين رفتم مغازه پاساژ عروسك و بلاخره بعد اين همه بالا پايين كردن يه پنگوئن نازو ماماني خريدم:دي(چه كنم عاشق عروسك حيوناتم)
پ ن4:بي صبرانه منتظر اخر هفته هستم
پ ن5:اخ كه صداي رعدو برق و بارون چه كيفي ميده.جاي همگي دوستان خالي
پ ن6:مهدي دوست دارم شديد

شنبه 9 آبان1388 |

عشق از ديدگاه من!شایدم از همه چی از همه جا!

سلام.خوبين؟خوشين؟سلامتين؟ماهم شكر خدا خوبيم!يكم عنوانم شايد لوس باشه.نميدونم.اما دوست داشتم تفسير و ديدگاه خودمو از عشق اينجا بنويسم.چون معتقدم عشق واسه هيچ 2ادمي يه تفسير شبيه به هم نداره!شايد يه جورايي بهم نزديك باشه تفسيرشون.اما كاملا مثل هم نيستن!
شايدم دارم چرتو پرت ميگم!اول از اين چند روز بگم بعد برم سر تفسير عشق!اول اينكه امروز بعد 7-8 ماه شهر كوچيك من باروني شد!هرچند زياد نبود.اما من از شوقش داشتم ميمردم!اخه عاشق بارونم.از مدتها پيشم تو ذهنم بود كه امسال با اولين بارون ارزوهامو بگم و ببينم بهشون ميرسم يا نه!دونه دونه گفتمشون!البته 3تا ارزو بيشتر نكردم!اونايي كه از همه واسم مهمتر بود.حالا منتظر ميشينم ببينم براورده ميشن يا نه!
البته بيشتر يه گفتمان دوستانه بود با خدا.ولي ارزو هم محسوب ميشه!بگذريم.يادتونه كه چند شب پيش گفته بودم يه عروسي داريم؟29 مهر!بلاخره رفتيم و كلي خوش گذشت.البته حسود خانوم بي تربيت اصلا و ابدا نه به من سلام كرد نه به مامان!بينمون هم بجز يكي دو جمله خيلي خيلي كوتاه هيچي ردو بدل نشد.اما با ديدن من و جلب شدن توجه بعضيا به من.تا ماتحتش سوخت.تا اونجايي كه بوش دماغ فلكو كر كرد!دلم خنك شد!نكبت!هرچي سعي ميكنم نه به خودش نه به موج منفيش اهميتي ندم اخرش از يه سوراخ موشي سرو كلش پيدا ميشه!
بگذريم.خيلي خيلي اتفاقي متوجه شدم فردا شب يه عقدكنون دبش افتاديم.اما حيف كه اينجا هم مثل عروسي قبلي نميشه رفت وسطو رقصيد.اون عروسي قبلي كه خونه داماد حسابي قر منو شيرين در اومد ولي چه كنيم كه چند عدد چشم بسيار تيزبين مارو زير نظر داشتنو نميشد رقصيد.اما توي اخرين اهنگ بلاخره چون چشم ملت به وسط ميدون رقص جلب شد.منو شيرينم يه رقص عربي حسابي رفتيم.خداييش خيلي حال داد!اولين بار بود كه رقص عربيمونو به نمايش ميزاشتيم و حسابي همه غافل گير شدن:دي ايشالا واسه عروسي 13-14 ابان از خجالت خودمون در ميايم.حالا موندم واسه فردا شب كودوم مانتوم رو بپوشم.هر موقع عروسي دعوتيم همين اوضاعو دارم.كه چي بپوشم چي نپوشم.اي بابا.
موضوعه ديگه اينكه بيصبرانه هر روز صبح منتظر شنيدن صداي زنگ در و ورود پستچي محترم هستم.البته اين انتظار از يك ماه پيش به اين طرف بوده و اين روزا يكمي بيشتره.مهدي خان يه بسته فرستاده بود كه البته به من نگفت چي توش گذاشته بود!اما اون بسته بعد از گذشت يه ماهو اندي هنوز كه هنوزه به دستم نرسيده.2 هفته پيشم باز يه بسته ديگه فرستاد كه اونم همچنان نرسيده.دلم ميخواد كله پستيارو بكنم.چرا بسته من نمياد؟اما جرئت ندارم باز غر بزنم به جون مهدي كه بره پستو پيگيري كنه ببينه اين بسته بدبخت من چي به سرش اومده:دي
يه چيز جالبتر:خاله پري جانم(خاله هم خاله هاي قديم)به گفته خودش به نيت من خوابيده(فقط خواباي بدش تعبير ميشه و خواب خوبش فاقد اعتباره)و خواب ديده توي خونه همسايه دست راستيمون مراسم عزاداري برپا بوده(احتمالا مجلس ختم من بوده ايشالا)و توي وسط هال خونه يه سوراخ بزرگ بوده كه كرور كرور موش از سوراخه ميزده بيرون و خانوما هم همه فرار كردن.تعبيره خاله جانم اين بوده كه عزاداري يعني عروسي.اما موش خوب نيست و يعني فتنه نفاق!در صورتي كه توي كتاب تعبير خواب موش به معنيه زنيه كه در ظاهر دوسته ولي در باطن دشمن!حالا اين خانوم كيه خدا ميدوني.مهدي نكنه اين زنه از طرف توبياد:دي شايدم اين زنه همون خاله پريه خودمه!خلاصه مامان جان ما با شنيدن اين خبر باز شروع كرد به گير دادن به منو مهدي.و سر خود به خاله گفته بوده دوباره 5شب به نيت من بخوابه ببينيم اين خواب چي ميشه.البته خيلي به خاله اعتقاد داره.اخه وقتي با هادي بودم خاله به درخواست مامان يه شب به نيت من فلك زده ميخوابه و خواب ميبينه كه يه خوشه انگوره خوشگلو پر بار از شاخه اويزونه و يه گربه سياه هم ميخواد بهش چنگ بزه و بلاخره انگوره رو لهو لورده ميكنه.تقريبا يك ماه بعد از اين خواب رابطه منو هادي متلاشي شد و باقي قضايا..گذريم.حالا بخاطر اين قضيه مامان چشمش ترس خورده و ميگه خواب خاله جانم تعبير شده.من به حافظ اعتقاد دارم.و بخاطر همون نيت كوتاه نميام.يه قضيه ديگه هم اينكه من يه غلطي كردم كه در پي اون بگي نگي فكر كنم يه خاكي به سرم شده.البته مطمئنم مهدي اصلا ناراحت نيستو تازه خوش خوشانشم شده اما حقيقتن خيلي ميترسم.چون انگاري جديه.خاله پريمونم انگاري تشريف اوردده.البته اميدوارم خاله پري باشه نه چيز ديگه:دي
اوف چقدر حرف شد.ولي چه كنم خيلي وقت بود درستو حسابي ننوشته بودم.راستي مهدي نميدونم چرا اين فيلم دلنوازانو ميبينم مينا خواهر رامين منو ياد ابجي خانوم شما ميندازه.البته طفلك هنوز كاري نكرده.اما ميترسم سرنوشت منم بشه مثل روشنك.اما من عمرا اگه سكوت كنم:دي
يه چيزه ديگه اينكه امروز 4 ابانه و 4 روز ديگه مونده يه 8/8/88!با يه دوست عهد كرده بودم كه 8 صبح 8/8/88 توي يه مكان خاص باشيم.اما نشد كه بشه.ولي اين روزا كه مرتب اين تاريخو تكرار ميكنن و هي امام رضا رو نشون ميدن.منم رفتم به حال و هواي پارسال و خاطراتم و دوست همجوار امام رضا ع.و اينا خيلي برام ناراحت كننده و عذاب اور شده.دارم كلافه ميشم.خيلي دلم ميخواست معجزه ميشدو من ميتونستم توي تاريخ معين برم توي حرم امام رضا.شايد دلم سبك بشه.اما ميدونم همون جوري كه عمرا نميتونم برم سر قرارم با اون دوست.رفتن به حرم امام رضا هم غير ممكنه!اوفففف
مهدي معذرت ميخوام ازت ميدونم يه قولايي داده بودم اما واقعا دست خودم نيست.خيلي چيزا داره عذابم ميده.مخصوصا ديوان شعري كه هديه تولدم بودو منو برد به ناكجا....
اينجا گفتم كه عذاب وجدانم بلكه يكم دردش اروم بشه.دلم ميخواد بعد از ظهراي پاييزو برم بيرون بادوستام.مثل روزاي قبل.وقتي اكيپي از راه دانشگاه ميرفتيم پاساژ گرديو خريد يا كافي شاپ و...اما خب نميشه.
بيخيال.از همه چيو همه جا گفتم.ولي احساس سبكي ميكنم.حالا تفسيرم از عشق!از نظر من عشق يه احساس اني ولي پايداره.يه احساسي كه هر اندازه شيرين باشه تلخي هم داره.از نظر من عشق فدا كردن همه چيز نيست.از نظر من عشق با غرور همراهه.عشق گاهي وقتا حتي پا گذاشتن روي دل خودته.عشق خواستن خوشبخيته طرفته!همه ميگن عشق كوره اما از نظر من اينجوري نيست.عشق يه جور چشم بصيرته.عشق قدرت تحمله.عشق صبوريه.من ميگم عشق قدرتيه كه ميتوني يه ادمو هرچقدر هم كه غير قابل تحمل باشه دوست داشته باشيو در كنارش احساس خوشبختي كني.اما از نظر من عشق مرگ غرور نيست.نه غرور كاذبي كه بعضيا دارن.شايد اين غروري كه من ميگم حفظ همون عزت نفسه.عشق....
چون خيلي شد ديگه كافيه.نميدونم تفسيرم درست بوده يا نه.اما هرچي كه هست ميدونم مختص به منه و كسي نميتونه اونو ازم بگيره.شايد از نظر يه عده خودخواهي باشه.اما از نظر من عشق هميشه رسيدن نيست گاهي گذشت نهايت عشقه.مهدي دوست دارم.فدات

دوست عزیز باید به این همه وقت و حوصله شما افرین گفت که تا این اخر خوندی:دی

میتی دوست دارم.باشهههههههههههههه؟:دی

سه شنبه 5 آبان1388 |

مخصوص مهدي نوشت

این یه خصوصیه فقط واسه مهدی وقت خودتونو الکی هدر ندین.مرسی


ادامه نغمه

پنجشنبه 30 مهر1388 |



اینجا قصر منو مهدیه.منم ملکشم!تصمیم گرفتیم همه لحظه هامونو بنویسیم که نه از دلتنگیامون ناامید بشیم و نه از خوشیامون مغرور!
بي قرار تو ام و در دل تنگم گله‌هاست
آه؛ بي تاب شدن عادت كم حوصله‌هاست
واسمون دعا کنین که هر چه زودتر بهم برسیم

yasi.mehdi@yahoo.com

یاسی نوشت
مهدی نوشت
عکسهای ما

پروفايل من
قفس غم
طنزهای یک گمنام مفقود الاثر
با نام عشق
××ماه پیشونی××
ساعات خاموشي شب
فقط غیرممکن غیرممکن است!
دلنوشته هاي يه پسر معمولي
قصر شيشه اي
غروب انتظار(اينورا)
شط شراب
عاشق دلشكسته
خاطرات يه آباني
ادبیات و مشاعره و عشق
كلبه تنهايي
4 کله پوک
قالب وبلاگ

شکنجه شدن مهدی و جوابیه یاسی
مزخرف اما گذرا!!!
ياسي هستم خانوم خونه:دي
منم میخوام برا یاسی بنویسم
همه چي ارومه من تو رو دوست دارم!
گفتني هاي من واسه مهدي
عنوان؟نداریم!!!
واي باروونننن
عشق از ديدگاه من!شایدم از همه چی از همه جا!
مخصوص مهدي نوشت

RSS 2.0

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال اينجا كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ


Designed By setareha.net